مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

374

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

حكايت دو عاشق ماهرو و از جملهء حكايتها اينست كه : خصيب ، پادشاه مصر ، پسرى داشت كه از او خوبروتر در جهان كس نبود . از محبتى كه به او داشت ، از بيرون رفتنش هراس مينمود و بجز براى نماز آدينه ، جواز بيرون رفتنش نميداد . پس روزى آن پسر از نماز آدينه بازگشت . به مردى كهن‌سال درگذشت كه در نزد او كتاب بسيار بود . در حال از اسب فرود آمده ، در نزد آن مرد بنشست و كتابها را ملاحظه همىكرد . تا اينكه در يكى از كتابها صورتى يافت كه نزديك بود آن صورت در سخن آيد و از او خوبتر متصور نمىشد . خوبى آن صورت ، عقل او را بربود و هوشش را ببرد و گفت : اى شيخ ، اين صورت را به من به فروش . شيخ در برابر او زمين بوسيده ، گفت : اى خواجه ، او را بىبها به تو هديت كردم . آنگاه ملك‌زاده يكصد دينار زر به آن شيخ داده ، كتاب بگرفت . و شبانروز به آن صورت نظاره كرده و ميگريست و از خواب و خور بازماند و با خود گفت : كاش من از شيخ كتاب‌فروش ، نقاش اين صورت را مىپرسيدم . شايد كه اين صورت‌گر ، مرا از